ترنم بانو ، کودک امروز ، بانوی فردا

آرام جانم ترنم : با وجود تو تمام شد تمامیت من و من خوشبخت ترینم........

مادر که باشی باید دلی داشته باشی به وسعت دریا و سعه ی  صدری به گستردگی عالم....

مادر که باشی باید قوی باشی و توانمند، باید محکم باشی و استوار.....

باید دستانی داشته باشی پر توان. باید پنجه هایی داشته باشی پر زور تا وقتی کودک سنگینت را- که حالا دیگر بزرگ شده اما همچنان نیازمند آغوشت – در آغوش می گیری پنجه هایت چنان در هم محکم گره بخورند که او را
ایمن نگه دارند و به او اطمینان بدهند که هرگز نخواهد افتاد..........


مادر که باشی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی، خسته ای ،درد داری و حتی زمانی که خودت نیازمند آغوش پرمهر مادرت هستی.......

مادر که باشی باید پاهایی داشته باشی چون دو ستون محکم؛ گاهی دست در دست کودکت به آرامی راه بروی ،آرام تر از یک مورچه و گاهی تند واستوار گام برداری تا کودکت را به سر منزل مقصود برسانی و او را بسپاری دست آینده اش...........

مادر که باشی قلبت همیشه باید پر تپش باشد ....

گاهی باید همانند کودکت کوچک باشی و دنیا را از دریچه ی نگاه او بنگری وگاهی هم چنان بزرگ که یادت نرود مادری....

مادر که باشی….

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394ساعت 12:15 توسط نگارنده:سمیرا |

نمی دانــم
چــرا بیــن ایــن همــه آدم
پــیــله کــرده ام
بــه تــو
شــاید فــقط با تــو
پــروانــه می شـــوم

 

دخترم چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست اما اینگونه که تو میروی میترسم از تو جا بمانم. دختر قشنگم خورشیدکم انگار همین دیروز بود که من صدف تو بودم و تو مروارید من انگار همین دیروز بود که مرواریدم را به دریای پرتلاطم این دنیا سپردم تا جایی بیرون از من زندگی کند نفس بکشد ببالد.

میوه ی دلم روزهایی که میگذرند باز نمیگردند و روزهایی که می آیند من برای آمدنشان لحظه شماری میکنم و فردا برای رفتنشان بی تابی خواهم کرد من جرعه جرعه ی این لحظات ناب را سر میکشم.

تو را دوست دارم به خاطر تمام زیبایی هایی که از این دنیای نازیبا نشانم دادی تو را بی هیچ دلیلی دوست دارم . .

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1394ساعت 13:39 توسط نگارنده:سمیرا |

گاهی به زور شب نخوابی هم که شده باید یک جای خلوت و دنج از شلوغی های حوصله بر زندگی کشف کرد . درب دنیا را برای دقایقی به روی خود بست و روبروی یک آینه تمام قد ایستاد و زل زد به ته ته دل.

باید یک کمی آن نقاب همیشگی را کنار زد . لبخند از سر ملاحظه و اجبار را با بغض شب مانده  قورت داد. باید روزانه ها را صادقانه مرور کرد و در خلوت سخت به دست آمده بر سر ناسپاس خود فریاد زد و فریاد.

خوش به حالتان اگر کدورت را در جا رفع میکنید . اگر یکی مجبورتان کرده از سرمشق  " به موقع نه گفتن " 100 بار به ازای هر اشتباه بنویسید و به همان واسطه " به جا نه گفتن " را خوب یاد گرفته اید...

خوش به حالتان اگر دلخوریتان از آدم ها را با لبخند ظاهری رد نمیکنید. اگر آموخته اید حساب هر آدمی را عادلانه !!!!با خودش تسویه کنید و شبها جلسات کسل کننده ی نکوهش های دایمی با وجدان دردهای همیشگی را با خودتان برگزار نمیکنید.

خوش به حالتان اگر در زندگی تمام بدخلقی هایتان به خودتان و دیوار کوتاه زندگیتان خلاصه نمی شود.خوش به حالتان اگر دیوارهای کوتاه زندگیتان از آسیب آتشفشان های گاه و بیگاه شما در امان هستند و هراز چندگاهی غیرمنصفانه زیر تلمبار بی دلیل عصبانیت های از آسمان رسیده ی شما چشمانشان مات نمی ماند.و بغض خاکستری در کنه صدایشان نمی نشیند.

خوش به حالتان اگر بعد از حادثه های رخ داده در بحران های غیرمترقبه " فضاحت مدیریتتان ، انسانیت و عاطفه و درکتان " را با هم زیر سوال نمیبرد.

هر باری که صوت و نگاه و کلامم دیوارهای کوتاه زندگی ام را خط خطی میکند کلی تفاهم نامه با خودم امضا میکنم و پای مذاکرات اساسی می نشینم و قول میدهم و از خودم تعهد میگیرم و ....دفعه بعد که برسد باز همین آش است و همین کاسه....

خلاصه اینکه خوش به حالتان اگر بین خوب بودنتان و بد شدنتان خیلی فاصله نیست....

کلی معذرت به دیوارهای کوتاه دلم بدهکارم...

خدا را شکر که تعداد این دیوارهای کوتاه زندگی ام زیادند...مادر و پدر و خواهر و همسر و...

چه بد که هنوز این همه با صوت و نگاه و کلام ، گاهی به  دیوارهای کوتاه زندگی ام اسیب می رسانم.....

نوشته شده در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 12:46 توسط نگارنده:سمیرا |

 

ترنم بانو در آرایشگاه !!!

نوشته شده در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394ساعت 10:23 توسط نگارنده:سمیرا |

گنج آرزوی دل منی !!!!

 دخترکم ... میدانی ! رسالت  برای من،  نه خرید آن چنانی، نه مهد این چنانی ، نه خانه بزرگ، نه پول زیاد و نه هیچ چیز دیگر، هیچ کدامشان ،همه ی آرزوی من برای تونیست.  در باور من، تنها رسالت من ،ساختن خاطرات خوب برای توست چرا که باور دارم عشق هیچ گاه شکست نمیخورد .

آرزوی مادری برای من، بودن در هرسال از زندگی  تو بوده وهست. 4سالگی 3 سالگی 2 سالگی تا ..n سالگی. اینکه تو شاد باشی و من یک  مادر شاد در خاطرت بوده باشم همه ی آرزوی من است .

من نمی رسم همیشه خانه را مرتب نگه دارم . من نمیرسم زیاد استخر یا کلاس موسیقی ، زبان.. ..برنامه های فوق برنامه مهد کودک ات یا .. ببرمت و از بین همه شان به کمی ورزش با هم و یک کلاس نقاشی برای تو بسنده کرده ام .من بعضی وقت ها خودم خیلی خسته وافسرده ام. بعضی وقت ها ازتکرار یک جمله به تو خسته میشوم. ازاینکه بیشتر وقتم به مراقبت تو میگذرد وقت هایی هست که خسته شده ام .

من شبهایی میشود که برایت کتاب نخوانده ام . روزهایی هم شده که باهم کاردستی وپازل و لگو و خمیربازی نکنیم. اما ، هروقتی با ناراحتی، اخم به صورتم میآید همان وقتها که تو چشمانت پر اشک میشود ومیگویی " مامان اخم نکن ، فقط بهم بخند " من فکر میکنم رسالت  آرزوهایم محقق شده است. اینکه تصویر من در ذهنت با لبخند همیشگی است ، همین برایم کافی است .

وقتی از کلاس نقاشی می آورمت و نقاشی ات را میگذارم توی کاور و  آنوقت که  تو چشم هایت برق میزند با خودم میگویم "چه خوب ".  وقتی باهم  کاردستی درست میکنیم همان موقع که غلیظ میگویی ببین چی درست کردم ؟؟ با خودم میگویم راضی ام .

وقتی اصرار داری من هم در بازی هایت با همسن و سالانت باشم تا وقتی همبازی هایت دور من جمع میشوند تا بامن بازی کنند  ذوق کنی و پزش را بدهی ،من پر از احساسات عالی میشوم.

راستش من از تجربه های گذشته در زندگی یک درس بزرگ آموخته ام. یادگرفتم  باید آرزوی آدم ها چیزهایی باشند که کسی نتواند ازشان بگیردش آن وقت فهمیدم که آرزویم شده است  یک مادر شاد برای تو بودن. با وجود همه ی سختی ها دل نگرانی هاو ناامنی های توی دلم . رسیده ام به آرزوهایی که دیگر کسی نمی تواند آنها را از من بگیرد...

نوشته شده در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394ساعت 10:17 توسط نگارنده:سمیرا |

دخترکم : صدای مادر را از این روزهای شلوغی می شنوی که زندگی عزمش را جزم کرده تا تو و روزهایت را با شتاب و در کمترین زمان ممکن به جایی برساند که آغوشم اندازه ات نباشد?

از روزهایی که حتی اگر حواسم را جمع جمع کنم باز خیلی چیزهای خوب و با ارزش را به راحتی از دست داده ام و طعم نابشان را به درستی نچشیده ام?

روزهایی که این  همه تعجیلشان ، انگشت به دهانم کرده و گذر روزها و هفته ها را از دستانم به در برده است؟

یادت بماند برای توی رهگذر ، زمین گذرگهی پر از جاذبه های خوب و بد است.و زندگی همین گذر از روزهایی است که می گذرند...مواظب گذر بی صدای زندگی باش که زندگی چیزی به جز همین لحظه های زودگذر نیست...

مبادا مبادا منتظر به دست آوردن چیزی و مهیا شدن ابزاری و یا رسیدن به هدف دوری برای شروع زندگی شوی....زندگی همه این هاست...و خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنی خیلی دیر میشود.

در گذر از زندگی حواست به همه مسیرت باشد...زندگی را دریاب جان مادر...

نوشته شده در دوشنبه 13 بهمن 1393ساعت 16:23 توسط نگارنده:سمیرا |

ترنمم :

چندیست اینجا برایت وقت نگذاشته ام نازنین فرزند ... عذرم را پذیرا باش تا دیرتر نگردیده ....اما هنوز من همان مادرم ،با کمی خستگی بیشتر،با کمی مشغله های دنیایی تر ،با یک دنیا دلتنگی بیشتر ....

من هنوز همان  مادر عاشقم ... حتی اگر قلم ننویسد ذره ای، این خالصترین و بی چشمداشت ترین احساس من رقیق نخواهد شد، زنگار نخواهد گرفت.... این همه خواهش دل از آغوش کوچکت.....روح من لحظه ای بی شوق دیدار تو آرام نخواهد بود. من هنوز...

 هنوزم که هنوز است صدای" م ا م ا ن" های تو در دلم غوغا بپا می کند.اصلا مگر حدی است بر این سودای عاشقی ...صدای جیغ شادمانی تو به وقت دیدار مستم می کند .کرشمه های تو فارغ می کندم از هر چه خستگی است دلربای من .

و تو همان دخترک منی. با همان نگاه و با همان ابرو که تنها یک بار به وقت بارداری در خواب دیده بودمت .

شکرانه اش که خوابم با تو تعبیر شده ، نه برای جنس تو و نه به صرف خط و خال تو ! خدایم گواه است .نه. بلکه برای عمق پاکی آن چشم و خنده دلبرانه،که حالا در همین نزدیکی هایِ من است  ...امانتِ من است ... وجودت برقرار به عافیت دخترکم .

من هنوز با تو حرفها دارم عزیزکم ...اصلا میدانی دردانه؟ با تو هنوز نانوشته هایم زیاد است .انباشته ام از آنچه تو برایش گوش باشی ...

 

ترنم من !!!

     

 وقتي گريبان عــــدم با دست خلقت مي دريد                  وقــــــتي ابد چــشـــم تو را پيش از ازل مي آفريد

 وقتي زمين نـــاز تو را در آسمان ها مي كشيد                وقتي عطش طعـم تــو را با اشك هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

من تو را از آنسوی آسمان ها  صدا کرده ام ،از جایی بین نیستی و هستی ، از آنسوی عدم،من ترا از بارگاه محبوب خلعتی گرفته ام و قافله سالار،بی شک گرانبهاترین هدیه اش را سوغاتی ام کرده است. شاکرم تا به قیامت .

آمدم که بگویم هنوز همانم ... هنوز همانی .

نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر 1393ساعت 10:53 توسط نگارنده:سمیرا |

آرزو کـــن بـا مــن ...

" کــه اگـــر خـواســت زمـستــــان بـرود .  گـرمـــی وجـــود " تـــو " امـــــا بــاشــد .

" مـــا " ی مـــا  " مـــن " نـشـــود .  ســایــه ات از ســــر تـنـهــــایی مــن کـــم نـشـــود ...

 

همسرم عزیزم تولدت مبارک!!!

 

بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست

 در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم

 یک شادیه کوچک اگر از روی بام دل گذشت

 هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت می کنم ...

 

 

این هم نقاشی ترنم گلی که به مناسبت تولد باباش کشید........

پی نوشت: به خاطر دهه محرم جشن تولد 33 سالگی بابا علی  محدود شد به یک کیک خانگی خوشمزه که زحمت پختنش را خاله الهام کشید....

 

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان 1393ساعت 11:08 توسط نگارنده:سمیرا |

تقدیم به همه دوستان خوب مجازی ام :

مهر رو به پایان است...

نکند مهر تو با تقویم است؟؟؟!!!!!

نه...!

من ز تقویم دلت با خبرم !!!!

همه ماهش مهر است ....

همه روزش احساس...

آخرین روز مهرتان پر از مهربانی و پاییزتان عاشقانه !!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 9:16 توسط نگارنده:سمیرا |

بازی های قدیمی:

 

تیله بازی :

 

 

عموزنجیرباف:

 

بازی بی نام:

بازی پله چفته :

 

بازی ترتری:

 

ترنمم :

شاد باشی که از شادی تو دلشادم...

کاش کودک بودم...بی بهانه شادمان

اگر از شیطنتم داشتم بر دست و پایم زخم ها

هیچ نمیدانستم از زخم زبان ها غم ها

نیست دنیای بزرگا زیبا

پر است از رنگ و ریا

میبرند از یاد خوبی ها چه زود

کینه ها از دلشان سخت می توان زدود

کاش کودک بودم...

 

ترنمم تا میتوانی کودکی کن...

کودک باش...حرف های کودکی دنیای قشنگ ناشناخته هاست..

کودک باش...کودکی شادمانی های لذت بخش بی ریاست...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 9:05 توسط نگارنده:سمیرا |

جشن بادبادک ها :

 

روزگارت بر مراد،لحظه هايت شاد شاد ،آسمانت بي غبار..سهم چشمانت بهار ،قلبت از هر غصه دور،بزم عشقت پر سرور،بخت وتقديرت قشنگ..عمر شيرينت بلند..

 

و این هم بادبادک ترنم که با هم درست کردیم و ترنم خیلی دوستش داره...

و این هم تاج و کاردستی شاپرک که برای ترنم درست کردم و ترنم از این شاپرک ها به همه دوستاش هدیه داد....

 

" تمام لحظه هایت سرشار از شادی باد "

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 7:57 توسط نگارنده:سمیرا |

ترنم در شبهای قدر!!!!

تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن …

ترنم و کوروش جون:(نوه دایی مامان ترنم)

ترنم و ثنا خانم گل:(دختر عمه ترنم و کوچک ترین عضو خانواده):

ترنم بانو در میدان امام:

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 8:50 توسط نگارنده:سمیرا |

ترنم بانو در افتتاحیه بیست و هشتمین جشنواره بین المللی فیلم  کودک و نوجوان :(7 مهر 1393)

 

و این هم عکس ترنم بانو با عموهای فیتیله:

ترنم و آقای حمید گلی:

ترنم و آقای محمد مسلمی :

 

پی نوشت:

چون جشن تولد 3سالگی ترنم را چند روز زودتر گرفته بودیم تصمیم گرفتیم روز اصلی تولدش یعنی 7 مهر ترنم را به جشن ببریم.

بعد از پایان جشن توی ترافیک کنار ماشین عموهای فیتیله بودیم و ترنم دست تکون داد و  با صدای بلند گفت سلام عمو ...و آقای محمد مسلمی(عموی فیتیله ) با خنده جواب ترنم را داد و اسمش را پرسید.بعد بابای ترنم بهش گفت امروز تولد ترنم است...بیاد باهاتون عکس بگیره؟اونها هم اسم هتل را گفتند و قرار شد بریم هتل...

متاسفانه توی ترافیک موندیم و دیر رسیدیم هتل...اما وقتی رسیدیم راننده  ما را که دید گفت این همون ترنم است که امروز تولدشه؟گفتم بله...گفت عموها توی لابی نشستند و منتظرند...ترنم اول با آقای حمید گلی عکس گرفت....بعد از هتل اومدیم بیرون که آقای محمد مسلمی صداش زد و گفت ترنم عمو بیا اینجا ببینم...تولدت مبارک و با ترنم عکس گرفتند...

ترنم خیلی خیلی خوشحال بود...هنوز مدام جملات را تکرار میکنه و میگه عموهای فیتیله به من گفتند تولدت مبارک...

آقای گلی وقتی داشتند برنامه هاشون را با سایر اعضای گروه هماهنگ میکردند گفتند 2 دقیقه دیگه تا اذان مونده..اول نماز میخونیم بعد میریم جلسه...

ترنم این را شنیده بود....بعد به من گفت: " مامان دیدی عموهای فیتیله چه کار خوبی کردند؟دیدی نمازشون را خوندند؟اما من بعضی وقت ها یادم میره نمازم را بخونم...اما همیشه نمازم را میخونم که مثل عموهای فیتیله خوب باشم!!!!!!!"

از روز جشن تا حالا هم عاشق برنامه های فیتیله شده ...حتی صبح به عشق فیتیله از خواب بیدار میشه و اول برنامه ضبط شده فیتیله را میبینه و بعد میره مهد کودک...

ممنون از عموهای فتیله برای این روز قشنگی که برای ترنم ساختند و اینقدر خوشحالش کردند!!!

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 2:06 توسط نگارنده:سمیرا |

ترنمم :

وسعت دوست داشتنت براي من ...

همان بهشتي است كه گفتند زير پاي مادران است.

 مثل نفسی برايم ....

مثل هوا ...مثل آب

پس بدان ...اگر نبودي...نبودم

اگر نباشی.....نيستم

بي تو من....هيچم 

فرشته ی نازنینم

 

چشمـــــــــهای تـــــــــــو بـه مـن می بخشد

شـور عشـق و مســتی

و تـــــــــــــــو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگــــــــی مــــــن هستی

 

دفتر عمر مرا

با وجود تــــو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

 

 

مادر که میشوی : تمام زندگی ات میشود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیری فرزندت ...

مادر که میشوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات ...

مادر که میشوی : بیشتر فکر میکنی به مادرت  و مادر بزرگت و اینکه آنها چه سختی هایی کشیده اند و چه آرزو هایی داشته اند ...

مادر که میشوی : غم و اندوه و شادی ات  رنگ دیگری میگیرند و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت ...

مادر که میشوی : کوه های تمام عالم بر سرت خراب میشود وقتی به اندازه نیش سوزن بر پای فرزندت میرود ...

مادر که میشوی : صبور میشوی و با حوصله  ...

مادر که میشوی : ذوق زده ترین انسان روی زمین میشوی با هر کار عادی فرزندت ...

مادر که میشوی : دل نگران تمام مادرهای زجر کشیده دنیا میشوی  ...

مادر که میشوی : نگاهت هم مادرانه میشود عمیق و دقیق وعاشق و اشکبار.......

مادر که میشوی :  دلت تنگ میشود برای مادرت و روزهایی که یادت نمی آید در دلش چه ها گذشته ...

و مادر که میشوی : بیشتر به او می اندیشی که از مادر مهربانتر است و بیشتر به این نکته میرسی که او غیر قابل توصیف است ...

 

خدای خوبم ، ترنمم را در پناه خودت حفظ کن....

 

ترنمم:  

 تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی

واز تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی

 

ترنم خوش زندگی ام :

سه سال از 7 مهر ماهی که مهرت در زندگیمان جاری شد میگذرد... سه سال سخت و شیرین که تک تک ثانیه هایش خاطرات بهترین روزهای زندگی من است... از اولین لبخند، اولین نشستن، نخستین گام ها و اولین کلمات تا اکنون که سخنرانی های عریض و طویلت سرگرمی سکوت خانه مان است...

سالهای سال چراغ زندگی ات نورباران.....

تــــولــدت مبـــــــــــــــــــــــــــارک

نوشته شده در سه شنبه 8 مهر 1393ساعت 10:22 توسط نگارنده:سمیرا |

 فرا رسیدن ماه مهر و مهربانی مبارک.......

باز پاییز است..اندکی از مهر پیداست...حتی در این دوران بی مهری...باز هم پاییز زیباست..مهرتان قشنگ..پاییزتان مبارک....

 

اولین روز مهدکودک:

خدا پشت و پناهت دخترکم.......به خدا می سپارمت !!!!!!!!

ترنم و وسایل مهدکودک :

وقتی وسایل مهد را کنار میزاری و ترجیح میدی با اسباب بازی هات بازی کنی!!!!!!!!

پی نوشت:

بعد از تحویل گرفتن وسایل مهدکودک حاضر نبودی اونها را به مهد ببری و میگفتی مال خودمه میخوام توی خونه باشه....بعد از کلی صحبت کردن بالاخره راضی شدی که وسایل را به مهد ببری....

بر خلاف تصور و نگرانی های این مدت  من ، صبح خیلی راحت از خواب بیدار شدی و خوشحال و سرحال آماده شدی برای رفتن به مهدکودک (اخه در کل این 3 ماه تابستان ساعت 11 صبح از خواب بیدار میشدی)...اما..........

وقتی به مهد رسیدیم گفتی مامان دلم درد میکنه...مامان خوابم میاد....مامان خسته ام.مامان من نمیام مهد...

بعد هم که اصلا حاضر نشدی از من جدا بشی و کلی گریه کردی و مدیر مهد گفت یکمی توی حیاط پیشش باش تا آروم بشه...بعد راضی شدی بری توی کلاس به شرط اینکه من هم باهات بیام....اما باز هم با گریه از من جدا شدی و مربی مهد گفت که من بیام توی حیاط و خدا را شکر بعد از رفتن من آروم شدی...اما موقع صبحگاه وقتی بابات را دیدی دوباره زدی زیر گریه...و موقع کلاس رفتن هم حاضر نبودی از بابات جدا بشی ...اما بعد از اون اروم شدی و تا ظهر که مدام ازت خبر میگرفتم دختر خوبی بودی و دیگه گریه نکردی...

اما وقتی اومدی با افتخار گفتی:  من امروز یکمی دختر بدی بودم...تغذیه هام را هم نخوردم...اما الان میخورم ........و توی حیاط مهد شروع کردی به خوردن تغذیه و بازی کردن....

ایشالا که از روزهای آینده بهتر بشی و رفتن به مهد برات آسون تر بشه دخترکم...(هر چند من انتظار داشتم خیلی بیشتر از اینها بی تابی کنی اما شکر خدا باز هم غافلگیر شدم و این غول روز اول مهدکودک را هم پشت سر گذاشتم.خیلی راحت تر از آنچه که تصور میکردم!!)


دوتا کیف با ذوق و شوق خریده بودی و خیلی دوستشون داشتی...اما متاسفانه قوانین مهد امسال عوض شده و اجازه ندارید کیف با خودتون ببرید و فقط باید ظرف تغذیه همراهتون باشه...که خیلی از این مسئله ناراحت شدی و مدام میگفتی چرا نباید کیف ببرم؟؟؟؟؟؟؟

بعد هم اسباب بازیهات را برداشتی و کلبه اسباب بازیت را نشون دادی و گفتی این هم شکل ظرف تغذیه است..این را میتونم ببرم؟؟؟؟؟و دوباره حرف های من و دلیل آوردن و قانع کردن تو که چرا نمیشه اسباب بازی به مهد ببری!!!!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393ساعت 23:58 توسط نگارنده:سمیرا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد