ترنم بانو ، کودک امروز ، بانوی فردا

ترنم بانو ، کودک امروز ، بانوی فردا

آرام جانم ترنم : با وجود تو تمام شد تمامیت من و من خوشبخت ترینم........

زود بزرگ نشو مادر..کودکی ات را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانی ام را!!!!!

زودبزرگ نشو فرزندم...قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام.

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن و سال هیچ خبری نیست گلم.هر چه جلوتر می روی همه چیز تندتر از تو قدم بر میدارد .حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی.الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز.همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش...یک قدم...دو قدم..ولی زود بزرگ نشو جان مادر!!!!

آرام آرام پیش برو گلم .آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

ان سوی سن و سال خبری نیست.کودکی کن ..از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک می شویم...بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم....

عزیزترینم ...ترنمم ..من مادرت هستم.هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد ..من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را...تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت...تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد.من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین...

بهشت من ، زمین من و زندگی ام نفس های آرام کودکی توست...

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1396ساعت 12:36 توسط نگارنده:سمیرا |
خدایا تو میدانی
آنچه را که من نمی دانم
در دانستن تو آرامشی ست
و در ندانستن من تلاطم ها ...

تو خود با آرامشت تلاطمم را آرام ساز ...
نوشته شده در چهارشنبه 14 تير 1396ساعت 19:45 توسط نگارنده:سمیرا |
نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1396ساعت 13:13 توسط نگارنده:سمیرا |

مادر که باشی باید دلی داشته باشی به وسعت دریا و سعه ی  صدری به گستردگی عالم....

مادر که باشی باید قوی باشی و توانمند، باید محکم باشی و استوار.....

باید دستانی داشته باشی پر توان. باید پنجه هایی داشته باشی پر زور تا وقتی کودک سنگینت را- که حالا دیگر بزرگ شده اما همچنان نیازمند آغوشت – در آغوش می گیری پنجه هایت چنان در هم محکم گره بخورند که او را
ایمن نگه دارند و به او اطمینان بدهند که هرگز نخواهد افتاد..........


مادر که باشی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی، خسته ای ،درد داری و حتی زمانی که خودت نیازمند آغوش پرمهر مادرت هستی.......

مادر که باشی باید پاهایی داشته باشی چون دو ستون محکم؛ گاهی دست در دست کودکت به آرامی راه بروی ،آرام تر از یک مورچه و گاهی تند واستوار گام برداری تا کودکت را به سر منزل مقصود برسانی و او را بسپاری دست آینده اش...........

مادر که باشی قلبت همیشه باید پر تپش باشد ....

گاهی باید همانند کودکت کوچک باشی و دنیا را از دریچه ی نگاه او بنگری وگاهی هم چنان بزرگ که یادت نرود مادری....

مادر که باشی….

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394ساعت 12:15 توسط نگارنده:سمیرا |

نمی دانــم
چــرا بیــن ایــن همــه آدم
پــیــله کــرده ام
بــه تــو
شــاید فــقط با تــو
پــروانــه می شـــوم

 

دخترم چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست اما اینگونه که تو میروی میترسم از تو جا بمانم. دختر قشنگم خورشیدکم انگار همین دیروز بود که من صدف تو بودم و تو مروارید من انگار همین دیروز بود که مرواریدم را به دریای پرتلاطم این دنیا سپردم تا جایی بیرون از من زندگی کند نفس بکشد ببالد.

میوه ی دلم روزهایی که میگذرند باز نمیگردند و روزهایی که می آیند من برای آمدنشان لحظه شماری میکنم و فردا برای رفتنشان بی تابی خواهم کرد من جرعه جرعه ی این لحظات ناب را سر میکشم.

تو را دوست دارم به خاطر تمام زیبایی هایی که از این دنیای نازیبا نشانم دادی تو را بی هیچ دلیلی دوست دارم . .

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1394ساعت 13:39 توسط نگارنده:سمیرا |

گاهی به زور شب نخوابی هم که شده باید یک جای خلوت و دنج از شلوغی های حوصله بر زندگی کشف کرد . درب دنیا را برای دقایقی به روی خود بست و روبروی یک آینه تمام قد ایستاد و زل زد به ته ته دل.

باید یک کمی آن نقاب همیشگی را کنار زد . لبخند از سر ملاحظه و اجبار را با بغض شب مانده  قورت داد. باید روزانه ها را صادقانه مرور کرد و در خلوت سخت به دست آمده بر سر ناسپاس خود فریاد زد و فریاد.

خوش به حالتان اگر کدورت را در جا رفع میکنید . اگر یکی مجبورتان کرده از سرمشق  " به موقع نه گفتن " 100 بار به ازای هر اشتباه بنویسید و به همان واسطه " به جا نه گفتن " را خوب یاد گرفته اید...

خوش به حالتان اگر دلخوریتان از آدم ها را با لبخند ظاهری رد نمیکنید. اگر آموخته اید حساب هر آدمی را عادلانه !!!!با خودش تسویه کنید و شبها جلسات کسل کننده ی نکوهش های دایمی با وجدان دردهای همیشگی را با خودتان برگزار نمیکنید.

خوش به حالتان اگر در زندگی تمام بدخلقی هایتان به خودتان و دیوار کوتاه زندگیتان خلاصه نمی شود.خوش به حالتان اگر دیوارهای کوتاه زندگیتان از آسیب آتشفشان های گاه و بیگاه شما در امان هستند و هراز چندگاهی غیرمنصفانه زیر تلمبار بی دلیل عصبانیت های از آسمان رسیده ی شما چشمانشان مات نمی ماند.و بغض خاکستری در کنه صدایشان نمی نشیند.

خوش به حالتان اگر بعد از حادثه های رخ داده در بحران های غیرمترقبه " فضاحت مدیریتتان ، انسانیت و عاطفه و درکتان " را با هم زیر سوال نمیبرد.

هر باری که صوت و نگاه و کلامم دیوارهای کوتاه زندگی ام را خط خطی میکند کلی تفاهم نامه با خودم امضا میکنم و پای مذاکرات اساسی می نشینم و قول میدهم و از خودم تعهد میگیرم و ....دفعه بعد که برسد باز همین آش است و همین کاسه....

خلاصه اینکه خوش به حالتان اگر بین خوب بودنتان و بد شدنتان خیلی فاصله نیست....

کلی معذرت به دیوارهای کوتاه دلم بدهکارم...

خدا را شکر که تعداد این دیوارهای کوتاه زندگی ام زیادند...مادر و پدر و خواهر و همسر و...

چه بد که هنوز این همه با صوت و نگاه و کلام ، گاهی به  دیوارهای کوتاه زندگی ام اسیب می رسانم.....

نوشته شده در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 12:46 توسط نگارنده:سمیرا |

 

ترنم بانو در آرایشگاه !!!

نوشته شده در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394ساعت 10:23 توسط نگارنده:سمیرا |

گنج آرزوی دل منی !!!!

 دخترکم ... میدانی ! رسالت  برای من،  نه خرید آن چنانی، نه مهد این چنانی ، نه خانه بزرگ، نه پول زیاد و نه هیچ چیز دیگر، هیچ کدامشان ،همه ی آرزوی من برای تونیست.  در باور من، تنها رسالت من ،ساختن خاطرات خوب برای توست چرا که باور دارم عشق هیچ گاه شکست نمیخورد .

آرزوی مادری برای من، بودن در هرسال از زندگی  تو بوده وهست. 4سالگی 3 سالگی 2 سالگی تا ..n سالگی. اینکه تو شاد باشی و من یک  مادر شاد در خاطرت بوده باشم همه ی آرزوی من است .

من نمی رسم همیشه خانه را مرتب نگه دارم . من نمیرسم زیاد استخر یا کلاس موسیقی ، زبان.. ..برنامه های فوق برنامه مهد کودک ات یا .. ببرمت و از بین همه شان به کمی ورزش با هم و یک کلاس نقاشی برای تو بسنده کرده ام .من بعضی وقت ها خودم خیلی خسته وافسرده ام. بعضی وقت ها ازتکرار یک جمله به تو خسته میشوم. ازاینکه بیشتر وقتم به مراقبت تو میگذرد وقت هایی هست که خسته شده ام .

من شبهایی میشود که برایت کتاب نخوانده ام . روزهایی هم شده که باهم کاردستی وپازل و لگو و خمیربازی نکنیم. اما ، هروقتی با ناراحتی، اخم به صورتم میآید همان وقتها که تو چشمانت پر اشک میشود ومیگویی " مامان اخم نکن ، فقط بهم بخند " من فکر میکنم رسالت  آرزوهایم محقق شده است. اینکه تصویر من در ذهنت با لبخند همیشگی است ، همین برایم کافی است .

وقتی از کلاس نقاشی می آورمت و نقاشی ات را میگذارم توی کاور و  آنوقت که  تو چشم هایت برق میزند با خودم میگویم "چه خوب ".  وقتی باهم  کاردستی درست میکنیم همان موقع که غلیظ میگویی ببین چی درست کردم ؟؟ با خودم میگویم راضی ام .

وقتی اصرار داری من هم در بازی هایت با همسن و سالانت باشم تا وقتی همبازی هایت دور من جمع میشوند تا بامن بازی کنند  ذوق کنی و پزش را بدهی ،من پر از احساسات عالی میشوم.

راستش من از تجربه های گذشته در زندگی یک درس بزرگ آموخته ام. یادگرفتم  باید آرزوی آدم ها چیزهایی باشند که کسی نتواند ازشان بگیردش آن وقت فهمیدم که آرزویم شده است  یک مادر شاد برای تو بودن. با وجود همه ی سختی ها دل نگرانی هاو ناامنی های توی دلم . رسیده ام به آرزوهایی که دیگر کسی نمی تواند آنها را از من بگیرد...

نوشته شده در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394ساعت 10:17 توسط نگارنده:سمیرا |

دخترکم : صدای مادر را از این روزهای شلوغی می شنوی که زندگی عزمش را جزم کرده تا تو و روزهایت را با شتاب و در کمترین زمان ممکن به جایی برساند که آغوشم اندازه ات نباشد?

از روزهایی که حتی اگر حواسم را جمع جمع کنم باز خیلی چیزهای خوب و با ارزش را به راحتی از دست داده ام و طعم نابشان را به درستی نچشیده ام?

روزهایی که این  همه تعجیلشان ، انگشت به دهانم کرده و گذر روزها و هفته ها را از دستانم به در برده است؟

یادت بماند برای توی رهگذر ، زمین گذرگهی پر از جاذبه های خوب و بد است.و زندگی همین گذر از روزهایی است که می گذرند...مواظب گذر بی صدای زندگی باش که زندگی چیزی به جز همین لحظه های زودگذر نیست...

مبادا مبادا منتظر به دست آوردن چیزی و مهیا شدن ابزاری و یا رسیدن به هدف دوری برای شروع زندگی شوی....زندگی همه این هاست...و خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنی خیلی دیر میشود.

در گذر از زندگی حواست به همه مسیرت باشد...زندگی را دریاب جان مادر...

نوشته شده در دوشنبه 13 بهمن 1393ساعت 16:23 توسط نگارنده:سمیرا |

ترنمم :

چندیست اینجا برایت وقت نگذاشته ام نازنین فرزند ... عذرم را پذیرا باش تا دیرتر نگردیده ....اما هنوز من همان مادرم ،با کمی خستگی بیشتر،با کمی مشغله های دنیایی تر ،با یک دنیا دلتنگی بیشتر ....

من هنوز همان  مادر عاشقم ... حتی اگر قلم ننویسد ذره ای، این خالصترین و بی چشمداشت ترین احساس من رقیق نخواهد شد، زنگار نخواهد گرفت.... این همه خواهش دل از آغوش کوچکت.....روح من لحظه ای بی شوق دیدار تو آرام نخواهد بود. من هنوز...

 هنوزم که هنوز است صدای" م ا م ا ن" های تو در دلم غوغا بپا می کند.اصلا مگر حدی است بر این سودای عاشقی ...صدای جیغ شادمانی تو به وقت دیدار مستم می کند .کرشمه های تو فارغ می کندم از هر چه خستگی است دلربای من .

و تو همان دخترک منی. با همان نگاه و با همان ابرو که تنها یک بار به وقت بارداری در خواب دیده بودمت .

شکرانه اش که خوابم با تو تعبیر شده ، نه برای جنس تو و نه به صرف خط و خال تو ! خدایم گواه است .نه. بلکه برای عمق پاکی آن چشم و خنده دلبرانه،که حالا در همین نزدیکی هایِ من است  ...امانتِ من است ... وجودت برقرار به عافیت دخترکم .

من هنوز با تو حرفها دارم عزیزکم ...اصلا میدانی دردانه؟ با تو هنوز نانوشته هایم زیاد است .انباشته ام از آنچه تو برایش گوش باشی ...

 

ترنم من !!!

     

 وقتي گريبان عــــدم با دست خلقت مي دريد                  وقــــــتي ابد چــشـــم تو را پيش از ازل مي آفريد

 وقتي زمين نـــاز تو را در آسمان ها مي كشيد                وقتي عطش طعـم تــو را با اشك هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

من تو را از آنسوی آسمان ها  صدا کرده ام ،از جایی بین نیستی و هستی ، از آنسوی عدم،من ترا از بارگاه محبوب خلعتی گرفته ام و قافله سالار،بی شک گرانبهاترین هدیه اش را سوغاتی ام کرده است. شاکرم تا به قیامت .

آمدم که بگویم هنوز همانم ... هنوز همانی .

نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر 1393ساعت 10:53 توسط نگارنده:سمیرا |

آرزو کـــن بـا مــن ...

" کــه اگـــر خـواســت زمـستــــان بـرود .  گـرمـــی وجـــود " تـــو " امـــــا بــاشــد .

" مـــا " ی مـــا  " مـــن " نـشـــود .  ســایــه ات از ســــر تـنـهــــایی مــن کـــم نـشـــود ...

 

همسرم عزیزم تولدت مبارک!!!

 

بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست

 در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم

 یک شادیه کوچک اگر از روی بام دل گذشت

 هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت می کنم ...

 

 

این هم نقاشی ترنم گلی که به مناسبت تولد باباش کشید........

پی نوشت: به خاطر دهه محرم جشن تولد 33 سالگی بابا علی  محدود شد به یک کیک خانگی خوشمزه که زحمت پختنش را خاله الهام کشید....

 

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان 1393ساعت 11:08 توسط نگارنده:سمیرا |

تقدیم به همه دوستان خوب مجازی ام :

مهر رو به پایان است...

نکند مهر تو با تقویم است؟؟؟!!!!!

نه...!

من ز تقویم دلت با خبرم !!!!

همه ماهش مهر است ....

همه روزش احساس...

آخرین روز مهرتان پر از مهربانی و پاییزتان عاشقانه !!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 9:16 توسط نگارنده:سمیرا |

بازی های قدیمی:

 

تیله بازی :

 

 

عموزنجیرباف:

 

بازی بی نام:

بازی پله چفته :

 

بازی ترتری:

 

ترنمم :

شاد باشی که از شادی تو دلشادم...

کاش کودک بودم...بی بهانه شادمان

اگر از شیطنتم داشتم بر دست و پایم زخم ها

هیچ نمیدانستم از زخم زبان ها غم ها

نیست دنیای بزرگا زیبا

پر است از رنگ و ریا

میبرند از یاد خوبی ها چه زود

کینه ها از دلشان سخت می توان زدود

کاش کودک بودم...

 

ترنمم تا میتوانی کودکی کن...

کودک باش...حرف های کودکی دنیای قشنگ ناشناخته هاست..

کودک باش...کودکی شادمانی های لذت بخش بی ریاست...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 9:05 توسط نگارنده:سمیرا |

جشن بادبادک ها :

 

روزگارت بر مراد،لحظه هايت شاد شاد ،آسمانت بي غبار..سهم چشمانت بهار ،قلبت از هر غصه دور،بزم عشقت پر سرور،بخت وتقديرت قشنگ..عمر شيرينت بلند..

 

و این هم بادبادک ترنم که با هم درست کردیم و ترنم خیلی دوستش داره...

و این هم تاج و کاردستی شاپرک که برای ترنم درست کردم و ترنم از این شاپرک ها به همه دوستاش هدیه داد....

 

" تمام لحظه هایت سرشار از شادی باد "

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 7:57 توسط نگارنده:سمیرا |

ترنم در شبهای قدر!!!!

تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن …

ترنم و کوروش جون:(نوه دایی مامان ترنم)

ترنم و ثنا خانم گل:(دختر عمه ترنم و کوچک ترین عضو خانواده):

ترنم بانو در میدان امام:

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 8:50 توسط نگارنده:سمیرا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد