چه زود آب شدی و چه زود پیوستی ز تشنگی بیابان، به چشمه کوثر!!!!
قدم بر خاک گذاشتی تا آسمان به وجد بیاید آمدن دردانه هستی را . گریه کردی تا عرش، خندیدن آغاز کند تبسم آسمانی ات را . چشم گشودی بر دنیا تا چشم عالم روشن شود به جمال بیمثال عشق . و دست و پا میزنی در گهواره تا پاسخی باشی به ندای «هل من ناصر» پدرت تا ثابت کنی که آخرین سربازی؛ تو هم میتوانی با خون خویش، درخت اسلام را به ثمر بنشانی . هرچند فاصله ات شش ماه بیش نیست از این جهان، هر چند عمری را تجربه نکرده ای؛ اما جهانی را به تفکر وا داشته ای . خونت تا همیشه ایام، در رگهای تاریخ، جاری است، خونی که از حنجره ای شش ماهه جاری شد و جریان دارد تا همیشه...
نویسنده :
نگارنده:سمیرا
22:20









