ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

ترنم بانو ، کودک امروز ، بانوی فردا

چرا والدین پیر می شوند؟؟؟؟؟

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» رییس پرسید: «بابا خونه است؟» صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله» ـ می تونم با او صحبت کنم؟ کودکی خیلی آهسته گفت: «نه» رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاست؟» ـ بله ـ می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت: «نه» رییس به امید این ...
22 اسفند 1391

.....برای خودم(تمرین مادرانه 1)!!!!!

تمرین اول: به «باید» و «نباید»ها و «بکن» و «نکن»هایی که می‌گویی، فکر کن. چقدر اوامر بیخود و بی‌مصرف در طول روز خرج می‌کنی؟ وقتی بچه‌ات نه می‌داند قاشق چیست و نه چشم، چرا بهش می‌گویی «اون قاشق رو تو چشمت نکن»؟ به جایش برو جلو و بی سر و صدا قاشق را از چشمش دور کن. چند وقت دیگر تو به این بکن و نکن‌ها و باید و نبایدها احتیاج پیدا می‌کنی. چند سال دیگر با همین کلمات است که باید قوانین زندگی را برایش معلوم کنی. آن وقت اگر از همین حالا بخواهی همه‌شان را خرج کنی، دیگر باید و نبایدهایت رنگی ندارد. ولخرجی در امر کردن، ممنوع! پی نوشت...
22 اسفند 1391

.....مادرانه ای برای ترنمم!!!

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند.. پی نوشت:امروز دلم گرفت...ترنمم قرار نیست رفتار بد دیگران در تو اثر بگذارد...تو همیشه خودت باش...هیچ گاه اجازه نده دیگران با رفتار بدشان الگوی تو باشند.....میدانم که انتظار زیادی است از یک کودک 17 ماهه...اما تو میتوانی...همیشه بهترین باش...همیشه مهربان...همانگونه که تا به امروز بوده ای..   ...
22 اسفند 1391

.......ترنم بانو در یک روز بارانی !!!!

و این هم عکس های ترنم بانو که از دیدن باران ذوق زده شده بود و مدام میگفت بارون....چت(چتر)..آخه این اواخر فقط باران را در اهنگ های عموپورنگ دیده بود.... و این هم غذایی که برای پرنده ها آورده بود و خودش شروع کرد به خوردن.... (به قول خودش  " به به توتو ") ...
22 اسفند 1391

........همگام با ترنم بانو!!!!

میدانی ترنمم!!! چند قدم راه رفتن شاید خیلی موثر باشد در آرامش از دست رفته ی یک انسان ... حداقل برای من که این طور بوده...خیلی وقت ها دلتنگ پیاده روی می شوم ...مخصوصاً در این هوای سرد زمستانی ... این که بتوانی بر خلاف جهت وزش باد راه بروی و بروی...آنقدر دلتنگ آن باد سردم که بسوزاند مغز استخوان هایم را و مجبورم کند تمام سرم را استتار کنم در شالم .... می دانی دلم تنگ است برای برف و زمستان....دیروز با این که هوا آنقدر سرد نبود اما چشیدم شیرینی قدم زدن را...چرا که تو هم پایم بودی ... خدایا چقدر شیرین است ... هیچ وقت فکرش را نمی کردم این چنین لذت ببرم از قدم زدن با تو که نو پا...
22 اسفند 1391

خانه تکانی(قسمت اول)!!!

  ترنمم: اسفند که می‌شود روزها شتاب می‌گیرند. همه چیز با دور تند شروع می‌کند به چرخیدن. فاصله بین صبح و شب کمتر و کمتر می‌شود. اسفند یک ماه گمشده است. آنقدر تحت تاثیر فروردین است که انگار خودش نیست. همه فکرها همه حرفها همه نقشه‌ها می‌ماند برای بعد از عید. اسفند وقت تصمیمهای بزرگ نیست. اسفند وقت خواب دیدن نیست. اسفند وقت توی ترافیک ماندن و چمدان بستن است. اسفند وقت آن است که فکر کنی به سالی که رفت، یک آه بلند بکشی و یک سررسید تازه را شروع کنی. اسفند وجود ندارد. ماهی است که قبل از فروردین می‌آید و با فروردین می‌رود. اسفند بوی بهار می‌دهد. بوی تمیزی. بوی کشوهای مرتب. بوی زنانی که می‌...
22 اسفند 1391

17 ماهه شدی ناز گل ِ مادر!!!

ماه ِ 17 ماهه ی من !!! آسمان به ما حسودی میکند... چرا که فقط و فقط  شب چهاردهم هر ماه ، مهتاب چلچراغ آسمان میشود...  اما 17 ماه است که تو ،  آسمان دل ِما را چراغانی کرده ای ...   دختر نازک دلم ، برگ گلم ، ماه 17 ماهه !!!! این روزها وقتی سن تو  را از من می پرسند ، کمی مکث میکنم : یک سال و .... 5 ماه ! از مکان و زمان عقب مانده ام ،  ولی دلخوشم به بودنت و خندیدنت ،  و شکرگزارم خالق بی همتای همیشه مهربانم را .   17 ماهگیت مبارک عزیزترین آفریده خدا... بزرگ شده ای اما برای من همیشه کوچک خواهی ماند!   ...
7 اسفند 1391

حس مالکیت!!!

چقدر این احساس مالکیت، زود سر و کله اش پیدا شد در وجود ِ کوچک ِ بی اشتباهت !   من هلاک ِ این مال ِ تو ها هستم !   اینقدر لذت دارد که دستت را به سینه ات بزنی و بگویی :  مال ِ من ، مال ِ نَنُم(مال ترنم) ،  نی نی ِ من ، تتاب ِ من(کتاب من)، تخت ِ من ، تَتوی ِ من( پتوی من) ،  بابایی ام ، مامانی ام ، .....   تمام این مال ِ تو ها را بیخیال شوی ، مامانِ ترنم  بودن لذتش بی انتهاست . وقتی اطرافیان با شیطنتی درست به موازات شیطنت های تو !!! میگویند مامانه منه !   و تو قشنگترین و بی مثال ترین عشق هستی ام ، به سرعت خودت را به من میرسان...
24 بهمن 1391

میشه یک لحظه خودت را جای من بگذاری؟

خدایا ، میشود یک لحظه ، فقط یک لحظه خودت را جای من بگذاری ؟ از توی آشپزخانه سرک می کشم ،  آن پایین را نگاه می کنم ، یک عروسک کوچک میبینم که خندان و شاد دارد قدم هایش جان میگیرد ،  دست هایش را کنار بدنش تکان میدهد که آسوده باشد و  کنترل همه چیز در اختیارش باشد ، صدای خنده هایش در فضا پیچیده ، بعد ; صدایش میکنم ، ترنم ، ترنم مامان ! دنبال صدایم می گردد و وقتی چشمش به من می خورد از ته دل جیغ شادی می زند،  برایم دست تکان می دهد ، می گوید مامانی ام !!!   آه که هیچ کس نمیتواند جای من باشد ،  اگر تو جای من بودی چه کار می کردی؟ حتما ...
22 بهمن 1391