ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

ترنم بانو ، کودک امروز ، بانوی فردا

........همگام با ترنم بانو!!!!

میدانی ترنمم!!! چند قدم راه رفتن شاید خیلی موثر باشد در آرامش از دست رفته ی یک انسان ... حداقل برای من که این طور بوده...خیلی وقت ها دلتنگ پیاده روی می شوم ...مخصوصاً در این هوای سرد زمستانی ... این که بتوانی بر خلاف جهت وزش باد راه بروی و بروی...آنقدر دلتنگ آن باد سردم که بسوزاند مغز استخوان هایم را و مجبورم کند تمام سرم را استتار کنم در شالم .... می دانی دلم تنگ است برای برف و زمستان....دیروز با این که هوا آنقدر سرد نبود اما چشیدم شیرینی قدم زدن را...چرا که تو هم پایم بودی ... خدایا چقدر شیرین است ... هیچ وقت فکرش را نمی کردم این چنین لذت ببرم از قدم زدن با تو که نو پا...
22 اسفند 1391

خانه تکانی(قسمت اول)!!!

  ترنمم: اسفند که می‌شود روزها شتاب می‌گیرند. همه چیز با دور تند شروع می‌کند به چرخیدن. فاصله بین صبح و شب کمتر و کمتر می‌شود. اسفند یک ماه گمشده است. آنقدر تحت تاثیر فروردین است که انگار خودش نیست. همه فکرها همه حرفها همه نقشه‌ها می‌ماند برای بعد از عید. اسفند وقت تصمیمهای بزرگ نیست. اسفند وقت خواب دیدن نیست. اسفند وقت توی ترافیک ماندن و چمدان بستن است. اسفند وقت آن است که فکر کنی به سالی که رفت، یک آه بلند بکشی و یک سررسید تازه را شروع کنی. اسفند وجود ندارد. ماهی است که قبل از فروردین می‌آید و با فروردین می‌رود. اسفند بوی بهار می‌دهد. بوی تمیزی. بوی کشوهای مرتب. بوی زنانی که می‌...
22 اسفند 1391

17 ماهه شدی ناز گل ِ مادر!!!

ماه ِ 17 ماهه ی من !!! آسمان به ما حسودی میکند... چرا که فقط و فقط  شب چهاردهم هر ماه ، مهتاب چلچراغ آسمان میشود...  اما 17 ماه است که تو ،  آسمان دل ِما را چراغانی کرده ای ...   دختر نازک دلم ، برگ گلم ، ماه 17 ماهه !!!! این روزها وقتی سن تو  را از من می پرسند ، کمی مکث میکنم : یک سال و .... 5 ماه ! از مکان و زمان عقب مانده ام ،  ولی دلخوشم به بودنت و خندیدنت ،  و شکرگزارم خالق بی همتای همیشه مهربانم را .   17 ماهگیت مبارک عزیزترین آفریده خدا... بزرگ شده ای اما برای من همیشه کوچک خواهی ماند!   ...
7 اسفند 1391

حس مالکیت!!!

چقدر این احساس مالکیت، زود سر و کله اش پیدا شد در وجود ِ کوچک ِ بی اشتباهت !   من هلاک ِ این مال ِ تو ها هستم !   اینقدر لذت دارد که دستت را به سینه ات بزنی و بگویی :  مال ِ من ، مال ِ نَنُم(مال ترنم) ،  نی نی ِ من ، تتاب ِ من(کتاب من)، تخت ِ من ، تَتوی ِ من( پتوی من) ،  بابایی ام ، مامانی ام ، .....   تمام این مال ِ تو ها را بیخیال شوی ، مامانِ ترنم  بودن لذتش بی انتهاست . وقتی اطرافیان با شیطنتی درست به موازات شیطنت های تو !!! میگویند مامانه منه !   و تو قشنگترین و بی مثال ترین عشق هستی ام ، به سرعت خودت را به من میرسان...
24 بهمن 1391

میشه یک لحظه خودت را جای من بگذاری؟

خدایا ، میشود یک لحظه ، فقط یک لحظه خودت را جای من بگذاری ؟ از توی آشپزخانه سرک می کشم ،  آن پایین را نگاه می کنم ، یک عروسک کوچک میبینم که خندان و شاد دارد قدم هایش جان میگیرد ،  دست هایش را کنار بدنش تکان میدهد که آسوده باشد و  کنترل همه چیز در اختیارش باشد ، صدای خنده هایش در فضا پیچیده ، بعد ; صدایش میکنم ، ترنم ، ترنم مامان ! دنبال صدایم می گردد و وقتی چشمش به من می خورد از ته دل جیغ شادی می زند،  برایم دست تکان می دهد ، می گوید مامانی ام !!!   آه که هیچ کس نمیتواند جای من باشد ،  اگر تو جای من بودی چه کار می کردی؟ حتما ...
22 بهمن 1391

500 روز یعنی:

ترنمم: و امروز یعنی 22 بهمن 1391 اولین نیم هزاره ی عمرت را تجربه کردی.... اینک آمده ام اینجا تا برایت  بنویسم که : پانصد روز است که خورشید خانه ما از پس نگاه تو طلوع کرده و شبها ماه با بستن چشمهای تو ٬ چشمهایش را بسته.... پانصد روز است که من به یک منِ  دیگر بدل شده ام و تغییراتم آنقدر شگرف است که تصورش هم ممکن نیست.. پانصد روز است که تو  روی زمین نفس می کشی و دو تا فرشته روی شانه هایت به یمن حضور تو به زمین آمده اند... پانصد روز است که من احساس می کنم زندگی زیباتر و شیرین تر از قبل است و  البته سخت تر... پانصد روز است که تو هستی و این قشنگترین چیزی اس...
22 بهمن 1391

وقتی که:

من این روزها : روزی صد بار عاشق می شوم ، شیدا و مجنون می شوم ! روزی صد بار بی آنکه مِی بنوشم مست می شوم ! روزی صد بار ، بدون بال ، پرواز میکنم ، به آسمان می روم و چون دلم را در زمین جا گذاشته ام دوباره بازمی گردم ! خدایا ، تو می دانستی من آرزوی دختر داشتن در دل دارم ، آرزویم را برآورده کردی ! اما من آن زمان نمی دانستم که داشتن دختر اینقدر شیرین است که آدم را روزی صد بار ببرد به آسمان نزدیک فرشتگان و بازگرداند ! تو خودت قضاوت کن ،  چگونه این قلب ِ ناتوانم را درون سینه آرام کنم ،  وقتی که : لب های صورتی کوچکی مادام تمام دست و صورتم را بوسه باران میکند ! صب...
22 بهمن 1391

قبل از تو....بعد از تو.....

دخترکم تو هم شده ای انقلاب زندگی من حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده قبل از ” تــو ” …. بعد از ” تـــو   قبل از تو کی من با یک تاب تاب عباسی این چنین به اوج میرسیدم!!! جان ِ شیرینم!!!!!!!!   قبل از تو کی نفس های من با هر پله ای این چنین بالا و پایین میشد.. نفس ِ  من!!!!!   بعد از توست که این چنین پنهان میشوم و با صدای شیرینت داااااااااااااااااااااالی برق میزند نگاهت و من پیدا میشوم... روشنایی ِ چشمااااانم بعد از توست که این چنین دنیای بی رنگم دالانی از بهشت شده است و قدم میزنم در هوایت عشق تاریخی ِ من!!!...
16 بهمن 1391